بسم الله الرحمن الرحيم
دختري ساده بودم ، ساده و معمولي ... از همان بچه مثبت هاي رديف جلو نشيني که هميشه نفر اول دستشان بالا بود و در کلاس پاي ثابت مباحثه هايي بودند که ديگر دبير مي گفت باقي پاسخ سوال هايت ان شاءالله دانشگاه ، از همان هايي که بي خيال پاسخ سوال هايشان نمي شدند و تاب صبر تا دانشگاه را نداشتند ... از همان بچه هاي رو اعصابي که شش صبح در مدرسه بودند و تمام تکاليفشان را انجام داده و تست اضافه زده و آماده ي آماده اي که به حساب انجام دوستي اصلا نمي دادند تا از رويشان بنويسي ! درست از همان دختر ها بودم ... از همان هايي که از سال اول دبيرستان ضريب درس هاي مختلف را گوشه ي کتابشان يادداشت مي کنند و درست بر اساس همان ضرايب تا چهار سال آينده را برنامه ي مطالعاتي مي چينند ... از همان هايي که درس هر روزشان مال همان روز بود و خلاصه نويسي هاشان به راه ... از همان هايي که مسخره کردن ديگران برايشان فرقي نداشت ... من دختري بودم چادري ، ساده و معمولي ... نه برايم فرقي مي کرد که ابرو هاي پهن به هم پيوسته ام را در آستانه ي هجده بيست سالگي برداشته باشم يا نداشته باشم ، نه برايم فرقي مي کرد که موهاي بلندم را در آستانه ي سال نو هايلايت سبز آبي بزنم يا نزنم ... اصلا برايم حتي فرق نمي کرد که فرم عينکم گرد باشد يا مستطيل .. اصلا برايم فرق نمي کرد آبي پوستم را روشن مي کند يا تيره ، سبز به من مي آيد يا نمي آيد ، رنگ امسال چيست ؟! اين غذا پانصد کالري دارد يا پانصد و يک کالري ... ! از همان دختر هاي از همه جا بي خبري که جاي کرم پودر و رژ لب و لاک و غيره در کيفشان دو تا کتاب بود و يک دفترچه و جامدادي و بس ...
من ساده بودم ، خيلي ساده ... آرام ، خيلي آرام ... نهايت حرف ها و درد و دل هايم خلاصه مي شد در دفتر صد برگي که هرگاه دلم مي گرفت ، پرش مي کردم ... از همان دفتر هايي که الان مشابه جلدش را در جايي ببينم درست مي نشينم همانجا و ساعت ها گريه مي کنم ، بي اختيار ...
درس هايم را مي خواندم ، هميشه نفر اول همه جا بودم و حتي دست از شرکت در مسابقه هاي اضافي نمي کشيدم ، هميشه تحقيق هاي اضافي ام در دستم بود اما ؛ اما از آن دختر هايي بودم که در عمق چشم هاشان چيزي را پنهان مي کنند . از همان هايي که چشم هاشان يک غم بزرگي دارد که به احترامش بغض ها در گلو مي ايستند ... از همان دختر هايي که شب هاشان را حافظ آرام مي کرد و آنقدري مي خواندند و مي خواندند و مي خواندند که شعر ها را از بر مي شدند ...
من از آن دختر هاي ساده و احساسي بودم که برايم فرقي نمي کرد کادوي تولد امسالم يک پيراهن ده هزار توماني باشد يا يک لب تاب سه ميليون و پانصد و ده هزار توماني ... از آن دختر هايي که حتي سر عروسي برادرشان برايشان مهم نبود مو هاي بلند پرپشتشان يک شينيون عالي در بهترين جاي شهر شود يا با کليپسي درست بالا ي سرشان بسته شود ... از همان دختر هايي که نهايت لباس دخترانه و شيکشان لباسي بود که خواهرشان بهشان کادو داده بود تا کمي دختر باشند و به حالشان فرق کند ... ! از همان هايي که گوشي نوکيا برايشان مثل همان گوشت کوب هاي اپل بود ، برايم فرقي نمي کرد اما کادوي تولد ده سالگي ام همان لب تاب سه ميليون و پانصد و ده هزار توماني بود ، موهايم سر عروسي برادرم در همان آرايشگاهي درست شد که عروس آنجا بود ، اما مدرسه ام غير انتفاعي بود ، بهترين مدرسه ي زمان خودش ... خانه ام ، خانه اي ويلايي بود ، پدرم چندين ماشين در حياط داشت ، گوشي ام بهترين مارک بود ، هرچه مي خواستم برايم فراهم بود ... بهترين ها را داشتم و بهترين ها را برايم مي خواستند و زندگي ، همان قدر خوب بود که مي توانست باشد و بهتر از اين نمي شد ... !از همان دختر هايي که هيچ فرقي برايشان نمي کرد و زندگيشان بهشتي محض بود با چهار تا کتاب تست اضافي ...
من يک دختر ساده بودم ، خيلي ساده ، خيلي معمولي ... اما يک جاي کار مي لنگيد ... زندگي ام سخت گير نبود ... نمي توانستم بفهمم آن عسري که يسر با آن مي آيد ، چيست ... اصلا نديده بودمش ، نمي دانستم چيست ... نمي دانستم و نديده بودم و حتي نشنيده بودم که به يکباره درست فرود آمد کنارم ، يک بلاي عظيم ... به طرز ناجوانمردانه اي آمد کنار همين دختر ساده و معمولي ...
چندان چيز زيادي هم فرق نکرد ، من هنوز هم همان دختر ساده و معمولي هستم ، همان دختر ساده و معمولي که فقط اين بار يک چيز ديگر هم برايش فرق نمي کند ؛ اينکه زنده باشد ، يا نباشد !
ـــــ
#س_شيرين_فرد
برچسب:
نویسنده: آرتین میرزاپور