بسم الله الرحمن الرحيم
چه بگويم ... ؟! چه نويسم ؟! که قلمي لال مانده است ...
چه نگارم که بغض ها همانطور ايستاده اند به بهت ...
نه پايين مي روند و نه اشک مي شوند ...
همه اش ذکر آيه الکرسي بر لب ...
مگر نگفتي خدايا ؟! مگر نگفتي دور مي کند بلا ، حفظ مي کند جان ؟!
همه اش با خيال آنکه ستوني عمود ايستاده باشد ، پناهگاهي آنجا باشد ، نفس هايي هنوز جان داشته باشند ... همه اش ، همه اش ، همه اش ...
گويي اين تمام ملتند که جان هاشان در غبار فرونشست آسمان ، مي تپند ..
بلاتکليفي حس عجيبي است ...
يک چيزي شبيه احتضار ..
شايد هم خود احتضار است و اين سوالات شب قبر که آمد ... ؟! نيامد ... ؟!
خدايا ...
ناله هاي يا زهرا را نشنيدي ؟! آن هنگام که ساختماني به احترام صاحب نام زانو زد ... ؟!
خدايا ...
پرچم مي گردانند ...
خدايا ..
علمدار نيامد ...
خدايا
هنوز بچه ها بر اين باورند که عمو مي آيد ...
عمو با آب مي آيد ...
و آب ...
آب که روشني است پس چرا اين ديدگان خيس ما روشن نمي شود ... ؟!
حس غريبي است آنکه نه آرايه برايت مهم باشد ، نه زيبايي ، نه دستور زبان صحيح و نه هيچ و هيچ و هيچ ...
فقط بخواهي بنويسي ...
فقط بنويسي که آرام گيرد اين جان آرام نشدني ٍ آشفته ...
فقط بنويسي به التماس
بنويسي به ناله
بنويسي به تمنا ...
به تمنا ...
به تمنا ..
نکنيد دريغ زمزمه هاتان را ...
شايد گوشه اي ، آمين فرشته اي دل شکسته را آمين گفتند ؛
شايد فردا تيتر يک تمام خبر ها ، زنده و سالم بودن فرشتگاني بود که همه مان بخاطرشان در سوگ نشسته ايم ...
تمام آناني که سوختند و پر کشيدند ...
تمام جوان هايي که با اميد فردا آمده بودند ...
تمام عروس ها و داماد هايي که لباس سفيد بر تن نکرده ، کفن ...
اصلا ببينم ...
اصلا ببينم چه کسي گفت اين ها مرده اند ؟!
پيکري که نيامده ...
چرا با جان هاي آشفته بازي مي کنيد ؟! شايد دلي را نور اميد در آغوش گرفته ، گرم مي کند ...
خداي من سنگ را در کنار شيشه ، نگاه مي دارد ...
خداي من تواناست
تواناست
تواناست ...
حمد بخوانيد ..
حمد بر شفاي تمام دل هايي بخوانيد که باور کرده اند که ..
چرا تمام اين مديران و مسئولان مي آيند و با يک لبخندي تلخ و مليح و با شجاعت تمام مي گويند اميدي به زنده بودن هيچ يک از مفقودين نيست ؟!
چرا مي گويند با منطق جور نيست اگر زنده باشند ؟!
پس خدايا اين همه ذکر دعا چه مي شود ؟!
خداي من در وادي منطق نمي گنجد که منطق قبول نمي کرد آتش گلستان شده بر ابراهيم را ، چاقو ي ذبح اسماعيل را ...
منطق نمي پذيرفت و نمي پذيرد ..
منطق نمي پذيرد که عمو نيايد ...
که علمي بر زمين بماند ..
که هنوز هم منتظرند ؛ ابوالفضل گويان ...
خدا را نشناخته ايد ؟!
اليس الله بکاف ... ؟!
خدايا
کفايت مي کني بر تمام درد ها ...
بر تمام مادرانگي ها
بر تمام همسرانگي ها
بر تمام بي تابي ها ..
بر تمام گرفتگي ها
بر تمام انتظار ها
بر تمام نماز ها
بر تمام اشک ها
بر عشق ...
عشق ..
عشق ...
خدايا ...
الهي ...
الهي جانم ...
سيدي ...
و ربي ...
من
لي
غيرک ... ؟!
چه کسي را جز تويي دارم که خودت گفته اي معَم هستي اينما که باشم ..
تو بودي
تو زير تمام آوار هاي غم ، دستت را گرفته بودي بر سر تمام آنان که ، ايثار گريشان تجلي الهي گفتن جانشان و لبخند تو تجلي عبدي گفتنت ..
و کائناتي که جهان را در اين ثانيه هاي پريشان مانده ، با اميد به پا نگاه داشته اند ، تجلي عشق به اين عاشقانه ...
ايمان دارم ، ايمان دارم که جايي ، همان گوشه کنار ها ، ستوني ، عمودي ، آهني به احترام قدم هايت قيام کرده و سر خم کرده ميان سنگيني روزگار تا کمر خم نکنند مادران هستي ...
ايمان دارم ...
ايمان دارم که بخواهي ، معجزه مي شود ..
که بخواهي ، نشان مي دهي تمام قدرتت را ...
خدايا ...
مسيح درست زماني آمد که اميد ها به آمدن او رفته بود ..
درست همان زماني آمد که کسي باور نداشت بيايد ...
درست همان وقت آمد و دست کشيد بر سر مردگان که زنده مي کرد جان هاي بي جان را ...
خدايا ...
اين شب ها ، ليله الرغايبي هايي است که آمين هاي اشک وار و دل شکسته تا عرش را قامت خميده طي مي کنند ...
حمد مي خوانيم
قرآن به سر مي گيريم ...
شب هاي قدر ما اين شب هاست ..
آويخته ايم چراغ هاي دعا بر شب هايمان ...
بک يا الله ...
بک يا الله ...
بک يا الله ...
که سرنوشت يک ساله که نه ، يک عمرمان را اين شب هايي است که مي فرسايد جان را ، هر ثانيه اش به سالي ... !
بک يا محمد ...
بک يا محمد ...
بک يا محمد ..
بک يا علي ..
بک ياعلي ..
بک يا علي ..
...
دستي نيست که از اين خانه خالي بازگردد ..
و مهربانيت را شکر
که هرچند رجوعمان به هنگام گرفتاري به تو نشان بي معرفتي مان باشد
اما
تو بگويي ؛ جز من کسي را ندارد ...
که من لي غيرک ...
و دست کشي بر سرمان ...
که يدالله فوق ايديهم ... !
و واي ...
و واي بر قلمي که اين روز ها ، سوژه ي داغش اين عاشقانه هايي باشند که درکشان نکرده و هفته اي ديگر از خاطر ببرد و باز هم غبار فراموشي را بر جان هاي داده شده بر انتظار ، فراموش کند عشق را ... ايمان را ... معرفت را ...
و واي ...
واي بر قلمي که رو سياه کند قسمي را که به او ياد شده است ...
و واي ..
ــــــ
#س_شيرين_فرد
اين روز ها هر وقت خبري ، عکسي ، حرفي در اين باره بود ؛ يه آيه الکرسي و حمد بخونيم ، مطمئنم خدا معجزه مي کنه ...
برچسب:
نویسنده: آرتین میرزاپور