بسم الله الرحمن الرحيم
گويي صداي دلي شکسته مي آيد ...
گويي صداي قدي خميده مي آيد ...
گويي مي رسد به گوش ، صداي اشک هاي بي وقفه ...
آرام آرام ، گام هاي سنگين ، خسته ، شکسته ...
نفس هاي کوتاه و بريده ...
مرا چه شده است ؟!
مرا چه شده است که تمام طول مسير را با بغضي پيمودم ، بسي نا آشنا
بسي غريب ...
اين غربت ، حس بيگانگي نبود ، نه ، نه ...
گويي اين غربت از جنس آشنايي است ...
تا کي بايد مرا اشک هايي باشد در چشم ، حلقه شده ...
پس کي ؟! کي مي رسد زماني که اين بغض نا آشنا ، دست بردارد از گريبانم ...
کي به سر مي رسد اين خفگي ...
سنگين و آرام ...
گام هايي که بر زمين کشيده مي شوند ، گويي جاني را در اين تن نمانده که بلند کند گام هايش ...
گويي اين تن ، بي رمق مانده ، گويي دلي است که مي کشد به دندان تني را که نگاهت به عقب بازمي گردد جز بي اختياري نمي بيني ...
اصلا چه شد که حال من اينجا ، در اين آستان ايستاده ام ... ؟!
چرا هرچه اين قطار تند تر مي دود و من صفحه هاي کوير را تند تر با چشمانم به عقب ورق مي زنم ، دلي تنگ تر مي شود ...
دلي که گويي حال عاجز مانده زبانش ز وصف ..
بغض هي بيشتر مي شود ...
بيشتر و بيشتر و چيزي شبيه خفگي که نه واژه اي تواني به در آري و نه اشکي ...
هر چه نزديکتر مي شوي ...
اين چيست ؟!
اين چيست که تمام اين مدت بر جانم حلقه کرده ، تنگ تر مي شود ...
غم دوري نيست ...
نه ...
غم نزديکي است ، حزن سرور وصل است ..
جنس اين اشک ها تفاوت مي کند که گويي ملائک دست بر تبرک آن دراز کرده اند که حوض کوثري قدم به چشمان ما نهاده ...
من که نمي خواستم به اين سفر بيايم ...
همه چيز چشم بر هم زدني گذشت ...
همه چيز دقيقا همان شد که گفتند ، آمد و مبلغ سفرت را پرداخت و رفت ...
بنا نبود بيايم ..
همه چيز گويي از صداي همان گام هايي بر قلب او نازل شد که دلش اين چنين عاشقانه مرا روانه کرد ...
هنوز والله خير حافظينش در گوشم مي خواند
هنوز آب پشت سرم ...
نکند اين اشک ها را دارم پشت مسافري مي ريزم ..
نکند اينجا عزيزي آمده است به سفر
نکند او را نشناسم
نکند ديده ام ، نبيند
نکند ...
هنوز گاه و بيگاه هاي بي قراري اش در التماس دعا هاي محزونش ، پيداست ...
نکند اصلا اين سفر ، به بهاي همان دعاهايي است که دستي به تمنايش گشاده شده ...
جنس اين بغض چيست که حبل وريد نيز در جوارش ، مي دود به تمام تن ...
جنسش نمي دانم
خطش نمي خوانم ...
همينقدر مي دانم که جاني
جاني دارد جان مي دهد ...
و حالا ...
بي اختيار جدا مي شوم از گروه
تازه پيدا شده ام ...
گويي تازه جوانه زده ام ...
بي اختيار گام بر ميدارم ...
بي اختيار گام هايي است که در سلسله اشک ها بازتاب مي کنند
بي اختيار حوض دو چشمم لبريز مي شود
بي اختيار رهگذران را در آغوش مي کشم
هق هق هايم بروي شانه هاشان به يادگار مي ماند
بي اختيار اين سفرنامه همه اش مي شود از تو گفتن ..
بي اختيار ...
سرم سنگيني مي کند
گويي دنيايي بر سرم سنگين است
گيج مي رود
درد مي کند ...
اين اشک ها چيستند ... ؟!
به جماعت دل هاي شکسته خواندم نماز مغرب را ، عشا را ...
لکن ،
لکن نمي دانم اقداي نماز زيارتم به که بود که اين چنين هواي نوراني اش در نفسم جا خوش کرد ، نمي دانم مقتدا که بود که هق هق ها به احترامش بلند شدند ...
من به او ، به عدل او به ايمان او نديده ايماني آورده ام که آورده ام که بماند ...
هرچه ضريح را نزديکتر مي بينم
تار تر مي شود ...
دعاي باران مي خوانيد ؟!
بر دلم ...
که اين چنين جوشش زمزم جاي قدم هاي تو بر دو چشمم ، مي شود تجلي آمين ملائک ... ؟!
اين حال چيست که دايم بر لب دارم ذکري که نکند خدا ز من بگيرد اين حال نوراني ؟!
راه باز مي شود
نمي دانم چيست حکمت اين روز ...
راه باز مي شود و حالا من ، درست زير پاي شما و جز چهره اي نيست بر خاطرم ...
که امن يجيب المضطر اذا دعا و يکشف السوء ...
که دلي آورده ام مضطر ،
دلي آورده ام بي قرار ...
نه دل خود ...
که حال کم کم دارد پرده ها برداشته مي شود ز حکمت اين حال ...
اين ها نکند همان التماس دعا هاي مادري است که برکت کرده است به جان فرزندش که من نائب جان اويم در اين وادي مقدس ...
که پا برهنه زمين را بوسيدن هايم ...
خدايا
خدايا گفته بودي که به حتم دعاي مادر در حق فرزندش مستجاب است ، به حتم ...
خدايا ...
نمي شود اين يکبار استثناء قائل شوي ؟!
نمي شود اين يکبار دعاي فرزندي را مستجاب کني به حق مادر دور مانده اش ... ؟!
گويي دل اوست که در جان من مي تپد ...
گويي دست اوست بر ضريح
گويي اين چادر کشيده بر مشبک هاي نقره اي ، بال هاي اوست ...
گويي اين اشک ها
اين ...
چه شده است ..
چه شده است که اين چنين دختري ، بي قراري مي کند ...
اين چنين در آغوش زائران تو جان مي دهد ...
اين چنين ... ؟!
ــــــ
+ هرچه بخواهي بنويسي ، نمي شود ادا حق مطلب آن طوري که بايد ...
+ دوست داشتم در موردش حرف بزنم
با يکي
بشينم
...
#س_شيرين_فرد
برچسب:
نویسنده: آرتین میرزاپور