خرید بک لینک

بسم الله الرحمن الرحيم


 


اين بار ، خدا


تجلي عاشقانه هاش رو درست وسط درس خشک و خشن حد نشون داد ...


تايم کلاس شروع شده بود ، سر کلاس بوديم هممون ...


کمي دير اومد دبير ... 


طبق معمول ادامه ي مبحث روز قبل يعني حد رو داشتيم ، يه عده تست ميزدن و يه عده هم داشتن جزوه تکميل مي کردن ...


پاي تخته ، ضوابط اعداد و ارقام پشت هم پشت هم رديف مي نشستند و خيره مي شدند به چشم هاي ما تا جواب رو از تو دلشون بخونيم .... 


هميشه متوجه غم توي چشم هام بودم ، هميشه ....


رديف آخر آخر مي نشينم  ...


همه براي شيطنت هاشون ميان رديف آخر و من فقط براي به حال خودم بودن ، يه جايي کنار پنجره کز کرده بودم و خيره شده بودم به ... 


نميدونم به چي ... 


اما چشم هام رو مي ديدم ...


انگار زل زده بودم تو چشم هاي خودم و خط به خط حرف هاشو گريه مي کردم ... 


هميشه غم تو چشم هامو ميدونستم ... 


اما هر بار که سعي مي کردم بيشتر پنهانش کنم ، بيشتر خودشو نشون مي داد و تهش منتهي مي شد به ... 


چشم هام درست فرداي تولدم ، غمگين تر از هميشه بود .. 


از هميشه محزون تر ، از هميشه خيس تر ... 


توابع رو فقط نگاه مي کردم اما در واقع مثل هميشه يه جاي ديگه بود ، دلم ، فکرم ... 


سرم رو انداخته بودم پايين ...


صرفا مي شنيدم و مي نوشتم ، فکرم جاي ديگه بود ..


حل مي کردم اما صرفا مثل يه روبات ...


شکسته بودم ... 


اين بار بيشتر از هميشه ... 


امروز ، بچه ها اصرار داشتند رديف وسط بشينم ... 


نمي دونستم چرا


اما مي دونستم هر باري که بيشتر باهاشون قاطي مي شدم ، بيشتر کشفم مي کردن ...


حالا ديگه نگاه مي کنن به سرعت نوشتنم ...


ميان ميگن مثل هميشه نمي نويسي ...


چي شده ... ؟!


حالا خطمو تحليل مي کنن ، طرز دست گرفتن خودکارم ..


کمتر سرمو بلند مي کنم ، آخه چشم ها هيچ وقت نمي تونن سکوت کنن ...


دروغ نمي گن ... 


حالا ديگه مجبورم بيشتر از هميشه بخندم ،


تلخ ....


بيشتر از هميشه تظاهر کنم ...


بيشتر از هميشه ... 


نشسته بودم و توي حال خودم داشتم تو ذهنم با هرنر و صفر حدي کلنجار مي رفتم ...


در کلاس باز شد ...


سرمو بلند نکردم ...


حوصله نداشتم اما متوجه سکوت حاکم به کلاس شدم ...


براي يه لحظه نه صداي کشيده شدن گچ روي تخته مي اومد ، نه صداي جواب هايي که بچه ها پيدا کرده بودند و نه حتي ....


هيچ صدايي ...


حس کردم بچه ها دورم کردن ... 


ناخود آگاه سرم بلند شد ... 


موندم شوکه ... 


بي هيچ واکنشي فقط نگاه مي کردم ... 


در کلاس باز شده بود و يکي کيک دستش بود و ديگري بشقاب و چاقو ... 


روي کيک ،  شمع بود ، درست به تعداد سال هاي عمرم ... 


دستمو گرفتن ، دورم کردن ، بردنم درست نشوندنم پشت ميز دبير ، کيک رو گذاشتن جلوم ... 


هنوز شوکه بودم ...


 برام تولدت مبارک مي خوندن ...


حتي هماهنگ کرده بودن که عکس بگيرن ... 


بچه ها برام پول گذاشته بودن و تولد گرفته بودن ... 


فقط هاج و واج نگاه مي کردم ،


اين بهت رو ريحانه شکست ، 


با کيکي کردن صورتم :| !


برا يه لحظه از ته ته ته دلم خنديدم ...


هيچ وقت ، هيچ وقت  تا به امروز غافلگير نشده بودم ...


اونم اينجوري ،


جايي که تصورشم محال بود 


زماني که تصورشم محال بود 


و حتي ...


فقط نگاشون مي کردم ، 


مونده بودم چي بگم ...


ميومدن ماچم مي کردن ، بغلم مي کردن ...


رفتم که صورتمو بشورم ، 


معاونمون کشيدم کنار : 


- تولدت مبارک .  به بچه ها ميگم چرا برا ساجده تولد مي گيرين ؟ ميگن چون دوستمونه ، ميگم چرا پس براي بقيه تولد نگرفتين ، ميگن آخه اينو خيلي دوسش داريم ... 1


تمام کادر مي دونستن ...


تمام بچه هاي پايه ...


همه مي دونستن ،


همه


همه ، حتي دبير هاي مرد 


به جز من ... !


بهترين هديه اي بود که امسال گرفتم : ) 


ــــ


1 . هرچند سر کلاس به خون من تشنه ان :| !


کلمات بي رحمند ، هيچ وقت نمي تونن حق مطلب رو اونطوري که هست ادا کنن !


حس ديروز ، واقعا گفتني نيست ... 


ديروز بردنم پينت بال برج ميلاد ، بعدش ...


خيلي خوب بود ...


خيلي ...


ديگه باور کردم که هيچ وقت نمي تونم ازش يه جوري که شايسته باشه تشکر کنم ، خيلي وقته داره لطف رو در حقم تموم ميکنه :)


#س_شيرين_فرد

برچسب: نویسنده: آرتین میرزاپور تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 10:43

صفحه بندی